),blogcomment> رد پای باران......
 

 

رد پای باران......

 

 

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

مسافر باران


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


نویسنده وب لاگ

پرنده مهاجر
مسافر باران


لوگوی رد پای باران
 رد پای باران

مهربونها

فرزادحسنی
اصلان
رويای من (نداجون)
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است
استاد سهيل محمودی
مهدی راوند
سعيدپورمحمودی
داوودتيام
حميد محمدی
سرا چه تنهايی
پاييز کوچک (انوشه مير مجلسی)
حامد
حمید
عاشق تنهایی
مهرداد
کانون فرهنگی هنری قدوس
باران بهار
دکتر علیرضا امینی
شهرام
سفید مثل شب((رادیو))
برنامه پارازیت رادیو جوان
گالری عکس
یک سبد ترانه ((رادیو جوان))
شبنم یخ زده...(کامیار)
دخترک غریب (مرضیه جون)
مجید
ترانه مبهم (سیما جان)
مرتضی(نگاره هایی از قلبمان)
سایت تبیان
صداقت نخستین فصل کتاب عشق است
سایت استاد شهریار((آقای سعیدی))
باران
مینای عزیزم
فریاد بی صدا(یک دوست)
عصر طلایی
ستاره جون
همیشه عاشق
سهیلا جان
امیر حسین مولانا(دل و دلدار)
کانون قران مسجد ابو الفضل بو شهر
دوستی از سنندج
دوقلوهای زمستانی(سعیده جان)
.::. یک دوست.::.

آرشیو وبلاگ

مهر ٩٠
فروردین ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦


موسيقي وبلاگ


www.island1383.co.ir


آمار وبلاگ

 

مشخصات

 
پشتيباني : PersianBlog
قالب :
یک دوست

لوگوی دوستان
 يک قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است

     

فاصله

آه!که چقدرفاصله ی ما دور است.

فکر میکنم هیچ وقت نرسی

و من در کناراین دنیا تنها بمانم

و تو همیشه منظره ی من باشی

و در پیش چشمهای من /در سینه ی چشم انداز من/قبله ی نگاه من.

و هیچ وقت نه در کنار چشمهای من./هیچ وقت!

در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو!

تو را خواهم دید و آنگاه چه بگویم؟؟؟؟؟؟

به یک نابینا/یک بیگانه/یک دور دست.......

که چه هااااا میبینم؟!

|+|

زمزمه های تو ()              شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٦ - مسافر باران


 

سلام دوستان عزیزم مدتهاست نتونستم بیام و واستون بنویسم

فقط اومدم بگم..........

ای کاش نوشته هایم میتوانست زبان سخن من به کسی باشد که از او عشق آموختم واز عاطفه چنان لبریزم کرد که پس از این چند سال دوری به من نزدیکتر از بسیاری از نزدیکان است.

|+|

زمزمه های تو ()              سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٢۳ - مسافر باران


جاده های منتظر

زانوانم شکسته است و پاهایم فلج 

خسته و مجروح و پریشان

و باری به سنگینی کوهی بر دوش

و من در زیر آن خم شده ام

و از زیر آن که چندین برابرمن سنگین تر است و بزرگ است

آرام گرفته ام

و تنها برق حسرت از چشمان بازم 

که همچنان به این راه 

که تا افق کشیده است...دوخته ام _ساطع است.

و جاده های منتظر را در برابرم روشن میدارد.

جاده ای که سالهاست چشم به راه هر قدمم خود را بر خاک افکنده است.

اما ردپایی بر آن نیست و.......

نخواهد بود!

|+|

زمزمه های تو ()              چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۸ - مسافر باران


حسین

تو ای حسین!

با تو چه بگویم؟

شب تاریک وبیم موج و گردابی چنین هائل

و تو ای چراغ راه

ای کشتی رهایی

ای خونی که از نقطه ی صحرا 

جاودان میتپی و میجوشی

ودر بستر زمان جاری هستی

 بر همه ی نسلها میگذری

و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون میکنی

 

و هر بذر شایسته را در زیر خاک میشکافی و میشکوفایی

و هر نهال را به برگ و بارحیات و خرمی مینشانی

ای آموزگار شهادت!

برقی از آن نور را

بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن!

قطره ای از آن خون را

در بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز!

ای که مرگ سرخ را برگزیدی

تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی

تا با هر قطره ی خونت

ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری

و کالبد مرده و فسرده ی عصری را گرم کنی

و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی

ایمان ما /ملت ما/تاریخ فردای ما/کالبد زمان ما...به تو و خون تو محتاج است.

|+|

زمزمه های تو ()              یکشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٤ - مسافر باران


تنهایی/آزادی

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام

عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار میسازد.

عشق به آزادیمرا همه ی عمر در خود گداخته است.

آزادی معبود من است.

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است.

هر دردی بی درد است.

هر زندانی رهاییست.

هر جهادی آسودگی است.

هر مرگی حیات است.

آخر....چه بگویم؟

من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم.

وحال میخواهم چه کنم؟

قلب که میزند برای کیست؟

برای چیست؟

و صبح که سر بر میکشد برای کیست؟

رفیقان من با من مدارا کنید!

به پرتگاهچه نیستی ایزندگی من خواهد لغزید؟

فراخنای زمین سخت تنگ است.

|+|

زمزمه های تو ()              چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢ - مسافر باران


سلام یک سلام طلایی به رنگ برگهای پاییزی

سلام دوستان مهربونم ....

بالاخره پاییز این فصل دوست داشتنی از راه رسید و من دوباره برگشتم تا با شما باشم.من پاییزو خیلی دوست دارم پاییز فصل دلداگی /شور /عشق/تلاش/وفصل شاعرانگی است.

***********************************************************

چه زلال

همچون پرنده ای بلند پرواز

برفراز همه ی شعرها و عشق ها

همه ی فهم ها و حرفها چرخ میخورم

دلم حلقوم تشنه ایست در زیر باران بهارینی

که از غیب بر زمین فرو میکوبد

میبارد و میبارد

هر قطره کلمه ای

چه زلال!

چه خوب!

|+|

زمزمه های تو ()              یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٤ - مسافر باران


 

سلام یاران و همراهان من امیدوارم که هر جا هستید سلامت باشید میخواستم به اطلاعتون برسونم واسه مدت چهار ماه دیکه نمیتونم بنویسم از اینکه نمیتونم باهاتون باشم خیلی دلتنگ میشم انشاالله پاییز دوباره با شما خواهم بود .التماس دعا

|+|

زمزمه های تو ()              سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/۱۱ - مسافر باران


مسافر تنها

بهار شده است...

مسافر بارانم...

اکنون کارم سفر است

مسافری تنهایم

که در زیر کوله باری سنگین پشتم خم شده

و استخوانهایم به درد آمده است!

و میروم و راه طولانی لحظه ها .......

در پیش رویم تا افق کشیده شده است.

و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر لحظه ای هست!

و این چنین من باید صد هزار ....میلیون ها لحظه را طی کنم .

تااااااااااا برسم به یک روز

روزی که تو را در روبه روی دیدگان منتظر و اشک آلودم نظاره کنم........

آیا آن روز خواهد آمد؟؟؟؟؟؟؟؟

|+|

زمزمه های تو ()              یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٢ - مسافر باران


آسمانی دیگر

سلام دوستان خوبم سال نو مبارک امیدوارم امسال سال  خوبی واستون باشه

 

سفر به آسمانها 

از روی زمین آغاز نمیشود.

از درون شهرها و آبادیها ...از درون خانه ها و بسترها آغاز نمیشود.

از زیر خاک...از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد.

آن آسمان !

این سقف کوتاه در زرورق گرفته ی کودن که بر سر ما سنگینی میکند نیست.!

لبخند 

 

|+|

زمزمه های تو ()              دوشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٦ - مسافر باران


پرنده ی گمشده در باد

پرنده ی گمشده در باد!

ستاره ها سوختند و خرمن ها خاکستر شدند.

زیرا خورشید بر بال بهار تو نمیسوخت

من از اطلسی های سوخته می گذشتم

هنگامی که ویرانی زمین

غرور گمشده ی من بود

وتو .....از شکستن ...آینه میساختی!

آه.......

چه طلوعها خندیدند

و چه غروبها گریستند

تا من در خوابهای تو بیدار شوم

در باغ طوفان بود

و برفها با من گفتند:

که این زمستان را بهاری نیست

و خوابهای ما پریشان تر از بیداریست

من بسیار زخم آموخته ام

اما این بار 

از دوزخ تا خاک رویایی است که از من دریغ میشود.

آه ای پرنده ی گمشده در باد!

با من بگو

کیفر ما 

تا کی و چند

تقویم خواهد شد؟!

 

|+|

 

 

 

 

 

 

 

))