شهریست در کنار آن شط پر خروش 

 با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور 

 شهریست در کناره آن شط و قلب من 

 آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور 

 شهریست در کنار آن شط که سالهاست 

 آغوش خود به روی من و او گشوده است 

 بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل 

 او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است 

 آن ماه دیده است که من نرم کرده ام 

 با جادوی محبت خود قلب سنگ او 

 آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق 

 در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او 

 ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب 

 با قایقی به سینه امواج بیکران 

 بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب 

 بر بزم ما نگاه سپید ستارگان 

 بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر 

 بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را 

 در کام موج دامنم افتاده است و او 

 بیرون کشیده دامن در آب رفته را 

 کنون منم که در دل این خلوت و سکوت 

 ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم 

 دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار 

 من با خیال او دل خود شاد میکنم 

/ 1 نظر / 10 بازدید
سام

سلام خوبی به ما هم سر بزن لینک زیر رو هم ببین و نظر بده شاید شما هم زنگ زدید روابط عمومی صدا و سیما اعتراض کنید که مارو جگر فرض نکنن انقدر دیگه http://jbums.ir/2014/05/iron/